ده ماهگی پسری و دو قلوهای خاله لیلی
.gif)
سلام
امیر مهدی من دیروز شد 10 ماه تموم باورم نمیشه اینقدر زود گذشت دو ماه دیگه تولد قشنگترین نعمتیه که خدا بهم داده خدا ممنونم بخاطر این فرشته ای که بهم دادی
این مدت کلی بهمون خوش گذشته پنج شنبه قبل از بعثت رفتیم خونه عموی بابایی که روستا زندگی میکنن اسم روستاشون هم سیرانست این اولین باری بود که امیر مهد اونجا میرفت کلی هم تحویلش گرفتن و بهش کادو دادن از کادوی نقدی تا تخم مرغ محلی و تخم اردک و دوغ و کلی چیزای دیگه امیر مهدی از محیط روستا خیلی خوشش اومده بود و کلی شیطونی میکرد و ذوق داشت

این درختی که امیر مهدی کنارش عکس گرفته درخت اناره که شکوفه زده بود عموی بابایی یه درخت به اسم امیر مهدی هم کاشته
و غروب برگشتیم خونه
روز بعدش من و بابایی و امیر مهدی سه تایی رفتیم بیرون ناهار خوردیم تا غروب بیرون موندیم به یاد ایام نامزدی جاهایی که قبلا رفته بودیم رو رفتیم 
چهارشنبه پیش هم غروب با خونواده بابایی و خاله بابایی رفتیم پارک چغا سبز همگی مهمون ما بودن براشون کباب درست کردیم اولش امیر مهدی خواب بود واسش تو ماشین جا درست کردیم که بخوابه ولی بعدش بیدار شد


از نقاشیای روی دیوار خوشم اومد با امیر مهدی عکس گرفتیم


اصلا موقع عکس گرفتن وای نمیسه همش روشو برمیگردونه به زور این عکسا رو گرفتم کلی وقتمونو برد


پسری همش به آتیش خیره میشد ظاهرا آتیش خیلی براش جالب بود 

برگشتنی و حموم

پسری هر جا پله میبینه میشنه و همش بالا پایین میاد

پسری هر وقت گوشی دستش میگیره شروع میکنه به حرف زدن که ما نمیفهمیم چی میگه من فقط الو رو متوجه میشم حالا معلوم نیست پشت خط کی هست؟


اولین بهم ریختن پسری وسایلاشو از تو ساکش در میاره


یه جوری نگاه میکرد طلبکار هم بود آقا

پیاز سیب زمینی های مامان بزرگش رو هم میرزه بهم این دومی بود

پسرم با کمک وسایل یا ما و با کمک مبل و پشتی سر پا وای میسه گاهی هم ابدون تکیه گاه سر پا وای میسه و با کمک چیزی چند قدمی ور میداره![]()

بالخره بعضی از ماشیناشو پسندید و بازی کرد اونم چی میاد تو آشپزخونه بازی میکنه میکوبه به وسایل آشپزخونه و البته من با ماشیناش ور میرم که متوجه بشه و بازی کنه اونوقت چی وقتی میریم جایی یا کسی میاد اسباب بازی مردم رو بزور میخواد انگاری تو عمرش ندیده .. عروسکای خاله طیبه رو هم خیلی دوست داره ولی اصلا از عروسکای من خوشش نمیاد![]()
و اما بریم سر وقت دوقلوها
دوقلوهای خاله لیلی 1 ماه زودتر اومدن پیشمون آخه شکم خاله لیلی کوچیک بود و تحمل نی نی ها رو نداشت هر کدوم 2/5 کیلو بودن ماشاله



آیسا خانم سمت راست و عماد رضا جان سمت چپ
خوش اومدین فرشته های کوچولو
و عسل خانم از این که یه خواهر و برادر داره خیلی خوشحاله

بهت تبریک میگم عسل جونی![]()




ده ماهگی پسری و دو قلوهای خاله لیلی 



